او رفت تا بماند ...
...
قالب وبلاگ


فیروزه جانم ..

آرام جانم ...

کجایی

سلام

.

دلتنگم عجیب.. ...

عصر پنجشنبه تهران چه میکردی؟

.

چقدر آغوش و مهربانی ات را کم دارم

.

نجابت چشمهای تو ، هیچ کجا نیست

رحمت و بخشایش دستهایت

پاکی ِ وجود ِ تو را ... هیج کجا ندیدم ...

.

..

هیچ کجا ندیدم

هیچ وقت بعد از تو ؛

انگار هیچ چیزی جز تو

پاک نیست

خوب نیست

ماااه نیست...

.

فیروزه جان

کجایی

دارم میمیرم

...


[ شنبه نهم آذر 1392 ] [ 20:34 ] [ --- ] [ ]

هنوزم چشمای تو ؛ مثل شبای پر ستاره ست

هنوزم دیدن ِ تو ؛ برام مثل ِ عمر  ِ دوباره ست ....


هنوزم وقتی میخندی ؛ دلم از شادی میلرزه

هنوزم بودن ِ با تو ؛ به همه دنیا می ارزه ....


http://www.up.shadshad.com/uploads/1384739603.jpg


سلطان ِ قلبم

بهار دوباره می آید و

تو در خواب ِ ابد

.

من چشم به راه هیچ فروردینی نیستم

وقتی ؛ زاد روز ِ تولدت ؛

دیگر نفس نمیکشی

.

نگاهم نمیکنی

و دست مهربانت را

روی سر بی کسی هایم نمی کشی

...

.

بانوی من

بهار از راه میرسد

ببین

تقویم های من

هیچ کدام

شکوفه نمیکنند



چقدر دلم برای

چشمهای تو

برای بودنت

برای حرمت ِ عجیبی که داشتی

تنگ شده

.

...

عیدت مبارک

فردا میام زیارتت ...

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 22:1 ] [ --- ] [ ]

خاک گرفتگی خاطراتم را ورق میزنم

دست های غبار آلودم دردهای بی کسی ِ زیادی کشیده است

 خسته ام ؛ به اندازه ی یک عمر ...




من ز مقصدها ؛ پی ِ مقصودهای پوچ افتادم


تا تمام  ِ خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم .....





من به عشق ِ منتظر بودن ؛ همه صبر و قرارم رفت


بهارم رفت ، عشقم مُرد ؛ یارم رفت ....




[ پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ] [ 9:48 ] [ --- ] [ ]

http://www.iraniian.com/i/upload/1/1357940642.jpg

زمستان و این سرمای ناتمام

خاطره ها و این هجر  ِ بی پایان

من و امشب و

یاد ِ سالهای ِ دور ....

.

یادگاری از تو که به رسم ِ وفاداری به من رسید ....

.

نمیدانم خوشحالم یا ناراحت

نمیدانم بخندم یا اشکهایم را قورت دهم

.

ولی ....

.

امشب

تا نگاهم به

کنج ِ اتاق می افتد

تو را میبینم

که با مهربانی

نگاه میکنی

...

چقدر توی سرمای ِ غریبانه ی این روزها

بودنت را کم داشتم . . ....

.

سلطان ِ من

فیروزه ی من

چشمهای ِ خوشرنگ و نجیبت ؛

گرچه مدتهاست ؛ خاموش و خفته است

اما

امشب..

آن چنان پا توی دقایقم نهاده ای

که انگار ...

همین جا

درست همین گوشه کناری...

.

.

به خاطر ِ اینکه گذاشتی ؛ دوباره احساست کنم

از تو و از خدای خوبم ؛ شُکر

.

برای من دعا کن سلطان ِ قلبم . . . . . .....

.

دوستت دارم .

[ جمعه بیست و دوم دی 1391 ] [ 23:22 ] [ --- ] [ ]


کاش دنیا، یکبار هم که شده، بازی اش را به من میباخت،

مگر چه لذتی دارد این بردهای تکراری برایش...!



من همه چیزم را مــُــفت به روزگار باختم

عشقم را ... وجودم را ... دین و آیینم را ... خدایم را ..خودم را. ....

.



کاش خدا برای دردهای بی درمان هم راه علاجی می گذاشت ...

درد  دارد  گرفتار ِ نفرین ِ دیگران باشی...

و من انگار سالهاست ، نفرین شده ام .

.



سهمم از دنیا

از تو

از هر کسی

از هر جا

هیچ بود.

.

همیشه یا خیلی دیر رسیدم و میوه ها را چیده بودند ...

یا آنقدر زود که ....



بیهوده اصرار کردم همیشه که خودم را محکم نگه دارم



مدتی ست ... پای ِ عصای  ِ تظاهرم شکسته

بی اینکه بدانم کجا و چطور ... اشک میریزم .



ماه پشت ِماه .. فصل پشت ِ فصل   می آید و می گذرد ....

پاییز،  دارد پیرم میکند این بار ....


..

دلم میخواهد بخوابم

بیدارم کنند

یا چند سال عقب تر

یا چند سل جلو تر

زندگی کردن درین زمان ؛ترس دارد



...

شاید هم دلم میخواهد بخوابم

و دیگر هیچ وقت .. هیچ چیز ... بیدارم نکند .



چشم انتظار هیچ معجزه ای نباشم

وجودم ناخواسته کسی را نرنجاند




وقتی به درد ِ دنیا نخوری ... زیر سنگ ِ آسیاب ِ این به درد نخوردن ؛ خورد میشوی..

و من دقیقا.. به هیچ دردی نخوردم .

....


http://biparvaa.persiangig.com/image/-2313.jpg


[ سه شنبه نهم آبان 1391 ] [ 23:11 ] [ --- ] [ ]
امشب به اندازه ی همه ی روزهای هجرتت ؛ تنها و خسته ام

خواب از چشمهای نگرانم میبارد و به خواب نمیروم

پاییز هم رسید

این چهارمین پاییزیست که می آید و نیستی

و کسی هم نیست ...


هیچ کس

.

انگار همه مرا زنده زنده دفن کرده اند

عجیب اینکه هیچ کس هم برایم یاسین نخواند...

.

نمیدانم خودم را کجا جا گذاشتم که هرکجا که میگردم نیست که نیست ....

.

همین که با یکی بگو بخند میکنم

احساس میکنم که او ،خدای ِ زمین است

مرا می بیند

میفهمد

با من می خندد

فکرش را بکن

یکی باشد با او حرف بزنی

درددل کنی

بی اینکه بپرسد چرا کنارش بنشینی و اشک بریزی

و به دور دست های خیره شوی..

نخیر بانو ... نیست که نیست

.


نه سراغی از دوستهای قدیمیست

نه دلی برای یاری جدید

.

غوطه ور شده ام توی تنهایی ِ خویش

و این باتلاق مرا در خود فرو می کشاندم

.

امشب انگار مرا از گلو آویزان کرده اند

بغضی به بزرگی یک سیب ِ سرخ توی گلویم نشسته

میدانی ..

تا سرم به بالش نرسد ، وا نمیشود که نمیشود ..

.


.

میدانی

دلم یک انسان میخواهد

که فقط با او یک استکان چای بنوشم

..

همین .


..

کسی از جنس ِ تو

از تبار ِ عشق

اینجا هرکه پای منافعش پیش بود ؛ کنارم ماند

هرکه دو دو تای سال دوم دبستانش با من  ، چهار نشد... کوله به دوش گذاشت و رفت...

.

دلم انسان میخواهد

مرد و زن بودنش فرقی ندارد

یکی که هوی و هوسش را قی کرده باشد

یک موجود ِ آسمانی

.

یادت هست این چندمین سال است که هیچ دستی

به دستانم نخورده ؟

.


[ دوشنبه سوم مهر 1391 ] [ 23:23 ] [ --- ] [ ]


http://www.persian-star.net/1388/9/14/Aut/7.jpg



هیچ می پرسی رفیقی داشتم ؛ حالش چه شد؟

خسته ی من نیمه جانی داشت ؛ احوالش چه شد ؟



سلام .... مثل همیشه بی پناه و دردمند ، به تو رو آورده ام

هنوز آخرین امید ِ دلواپسی های ِ منی....

آنقدر دلتنگ و خسته و سردم که انگار سالهاست ؛ روی زمین زندگی نکرده ام .

.

باید بیدار شوی بانو

لااقل به خوابم بیا

من مدتهاست ... تو را سیر ندیده ام ....

مدتهاست دلم یک دوست میخواهد و نیست

کسی که دست مهر به سرم بکشد

کسی که نگاهم کند و نگاهش را به عمق جانم بدوزد

یکی که چشم به راهش باشم

کسی که ...

آخ که هیچ کس ؛ هیچ وقت ... هیچ کجا نبود .

.

نیستی و این همه درد

این همه تنهایی . . . . . .....


باید بیدار شوی بانو .


هر روز غروب که به خانه میروم

مردم ِ شهر را میبینم

هر یک به کاری مشغول

هر کس به مسئله ای گرفتار


انگار روزهای آخر  ِ زمین است بانو

همه فقط دارند خودشان را به زور راه می برند ....

.

نیستی و روزهای آخر ِ زمین است ...


---------------



خدایا...!!!جای سوره ای
به نام " عشق " در قرآنت
خالی ست
که اینگونه آغاز شود :.و قسم به روزی که قلبت تنها می ماند
و جز خدایت
مرهمی نخواهی یافت....

[ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ] [ 23:12 ] [ --- ] [ ]

http://adonis.persiangig.com/weblog/6.jpg


.

لحظه به لحظه ی زندگی را ؛ حسرت خوردم

.

خنجر از پی ِ خنجر ؛ به پشتم نشست

.

نیستی و بی تو

درد میکشد دستها ؛ نگاه ، و دل ِ به راه مانده ام

...

در شبهای مستی ؛ کسی نیست

در روزهای تنهایی , هم

.

به هر که عشق تعارف میکنم

پس میزندم

نیستی و انگار روی پیشانی ام ، مهر  ِ مرگ خورده

.

دیگر هیچ کجای زمین را دوست ندارم

از این همه انتظار هم خسته ام

.

این همه مردمانی که نمک میخورند و

آخ یادش بخیر برایم نوشتی

مراقب باش از معرفتت سوء استفاده نکنند ..

نیستی و من

صبح تا شب

هنوز معرفت میکنم

و مردم ؛ .....

.

نیستی و هیچ کس نیست به دادم برسد

.

نیستی و صدای خسته ام ؛ به خدا هم نمیرسد .

.

نیستی و هرچه زار میزنم ؛ سینه ای برای اشک هایم نیست

.

نیستی و کسی هم پیدا نشد که در چشمهایش ؛ دوباره خودم را ببازم

.

نیستی و هیچ کس تاب و توان ِ مرا ندارد

.

نیستی و هیچ چیز از آن ِ من نیست ....

....

من درد میکشم ... تنهای تنها .

این روزها عشق را گدایی میکنم

و جز خاطرات ِ دستهای ِ گرم ِ تو

هیچ چیزی پیدا نمیکنم...

.

نازنینم

به فریادم برس

این روزها

نفس های آخر ِ من ؛ روی ِ زمین است ....

.


http://birangi.net/images/90/fall.jpg


[ جمعه بیستم مرداد 1391 ] [ 21:21 ] [ --- ] [ ]
تو بیا

فقط بنشین

فقط نگاهم کن

فقط باش
.


بیا ؛ برای یک بار ِ دیگر هم که شده

دستهای مهربانی ات را روی سر ِ بی کسی هایم بکش

من مدتهاست ؛ آن قدر خراب و خسته ام که

تلنگری کافیست برای از بین بردنم
.


تو فقط یک بار نگاهم کن

چشمهای عاشقت را باز کن


اشک به پهنای صورتم میبارد

نیستی و من

دستهای خالی ِ تنهایم را

رو به آسمان ِ خدا دراز کرده ام و

آرزوی محال دارم
.


آرزوی دوباره دیدنت

آرزوی یک بار ِ دیگر بوئیدنت
.

چه بی کس و کار

چه تنها

چه غریب افتادم
.


آخ دنیای ِ من

بانوی من

فقط یک بار

بیا فقط یک بار

بگذار

دوباره بودنت را احساس کنم

.
من دارم خورد میشوم بانو

.
بیا ؛ خراب تر ازین نمیشود حال و روزم

.
اشکهایم ؛ دستهایم ، تمام ِ آن خاطره های دور

همه ی ان خیابانهایی که پیاده راه رفتیم

امروز چقدر توی کوچه ی نسیم ؛ زار زدم

.
آخ کجا مانده که بگردم

.
بیدار شو

مرا به خود بخوان

دلم برای ِ خواب ِ ابدی تنگ شده
.


در آغوشم بکش

دلم برای گریستن ، میان ِ سینه ات تنگ شده
.


نگاهم کن .. دلم برای خیره های نگاهت تنگ شده
.

دارم میمیرم بانو  ....

[ جمعه سی ام تیر 1391 ] [ 22:53 ] [ --- ] [ ]


http://www.bipfa.net/i/attachments/1/1304517931667103_orig.gif


این دردهای دور و دراز

این زخم های کهنه ی قدیمی

این قصه های بی پایان ِ تلخ

دارند ، یکی یکی جان از تنم

آرزو از دلم

و زندگی از برم

می برند..



نیستی و این روزهای لعنتی ِ بی پایان


هر کاری که دلشان میخواهد با من می کنند
.

تنهایی ؛ امانم را بریده

دیگر هیچ چیز ،هیچ چیز ندارم

حتی دلخوشی های کوچکی که

مرا به زندگی برمی گرداند ...
.


یاد ِ آن دستهای گرم و مهربانت بخیر

یاد ِ آن حرفهای امن و آرامت

یاد ِ آن آغوش که سینه اش جای گریه های من بود

یاد ِ آن چشمها که خیره خیره نگاهشان میکردم ...

یاد  روزهایی که تنت را بوو میکشیدم و سرم را در بر میگرفتی ...

یاد ِ آن شبی که هر دو گریستیم

یاد ِ آن خنده های قاه قاه

یاد ِ آن قرار و مدارهای گاه و بیگاه

یاد ِ آن میوه هایی که تو پوست می کندی

یاد ِ آن حرفهای خودمانی

یاد ِ نیمه شبی که تا صبح حرف زدیم ...

یاد ِ آن انتظارهای عاشقانه سر ِ پیچ ِ کوچه تان

یاد ِ آن روز نماز ِ ظهرت

یاد ِ هرچه که داشتم و ندارم ، بخیر

یاد ِ بوسه ای که روز تولدت...

یاد ِ امنیتی که با تو داشتم

یاد ِ عکسهای یادگاری بخیر

یاد ِ ...


پر و بالم شکست بانو

.
ببین با من ِ تنهای بی عشق ، ببین با من ِ پاک باخته ؛ این روزگار

چه ها که نمیکند ...

.
آآآآآآآآخ بانو


-----------

هــرچی آرزوی خوبه مال تو

هرچی که خاطره داریم، مال من




اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بی قراری مال من

--------

[ چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391 ] [ 14:58 ] [ --- ] [ ]

از هر کجای دنیا خسته ام

از هر چیزی که فکرش و بکنی

یه جوری دارم به تهش میرسم که

خودم هم باورم نمیشه .

.

نمیدونستم آخر ِ عشق و عاشقی

ته ِ یک عمر ؛ دلبستگی

میشه تا آخرش ، تنهایی

..

دلتنگی

بدجوری داره عین خوره روحم و میخوره

.

خیلی ها دور و برم هستند

اما احساس ِ اینکه هیچ کدومشون ؛ تو نمیشی

حس ِ اینکه همه جا خیلی غریبه ام ، بی تو

آزارم میده

.

اینجا هیچ کسی منو نمیخواد

حتی حالمو نمی پرسه

مگر اینکه کاری باهام داشته باشه ...

.

راستش و بخوای دیگه دارم جدی جدی کم میارم

نمیدونم باید چه راهی رو برم

.

اونقدر خسته ام که انگار زیر آوار مونده تنم

.

تو کجایی؟

من دیگه آخرای ِ تحملمه .

.

صبرم سر اومده

حوصله ی هیچ کی و هیچ چی رو ندارم

.

خیابونا بهم روو میارن

همه ی جاهایی که باهم بودیم

دارم خفه میشم از بغضی که

دلم میخواست

روی

شونه های تو می ترکید

..

چقدر خاطره های دور ، با تو دارم

.

یک عمر ، دلتنگم .

...

بسه دیگه هرچقدر خنجر خوردم از پشت

دیگه نه توان ِ تظاهر کردن دارم

نه حوصله ی آدمایی که تا وقتی کارت دارن ؛ می شناسن و

تا وقتی که کارشون بهت نمی افته

حتی توو خیابون ببیننت هم بی خیال رد میشن .

.

من دارم میمیرم

تورو قرآن بیدار شو

.

دلم فقط یه جمله از اون حرفهایی که بهم میزدی و میخواد

روزایی که از زمین و زمان می بریدم و

خیلی آروم میزدی پشتمو میگفتی  :  بی خیال - میگذره

.....

یاد ِ اون روزی که

به پهنای صورتم اشک میریختم و

آهنگ گذاشتی و رقصیدیم

.

خیلی وقته

خیلی بی کس و کارم

.



[ شنبه ششم خرداد 1391 ] [ 9:42 ] [ --- ] [ ]
احساس ِ خوبی ندارم

یک جور تنهایی ِ بزرگ

که با هیچ چیز ... هیچ وقت ، پُر نمی شود. 

.

دلخوشم نمیکند ، آن چیزهایی که میگفتی ، هر وقت حوصله ات سر رفت ، انجام بده ..


.

امروز خاطراتت را

آن روزهای ِ گذشته ی دور  ِ امن را

آن لحظه های عاشقانه ی بی برگشت را

آن نگاههای گرم ِ مهربان را

امروز ، تو را ، مو به مو .. دوره کردم .

.

نبودی و

با خاطره هایت

چه کردیم ....

.

-


صدا کن ؛ بیایم ...

من ، حالم هیچ خوب نیست . . .

http://s1.picofile.com/file/6108168008/2h7qbdk.jpg

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 22:26 ] [ --- ] [ ]

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

 

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

 

 

مادرم، بعد ِ تو، هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را



 

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرآیندش را



 

قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

 

 

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را

 

منم آن شیخ سیه روز که در آخرعمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را

 

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 23:42 ] [ --- ] [ ]
 

خیلی وقتها

از یک جایی به بعد

دیگر هیچ چیز

هیچ معنایی ندارد

..

تقویم ها ،  بی بهار می شوند

اصلا یک جور ِ دیگری میشود ؛ روزها

.

 

در تاریخ ِ زندگی ِ من

۱۴ اردیبهشت

۴ سال پیش

همه چیز ؛ تمام شد .

 

دفترم را بستند

دنیای قشنگم ؛ نابود شد.

و دیگر پس از آن روز

هیچ چیز ؛ سر ِ جای خودش نیست ....

.

 

تو رفتی و مدتهاست ؛ چشم به راه ِ آن یک شنبه ای مانده ام

که قرار بود به دیدنت بیایم ..

 

تو رفتی و هیچ کدام از یک شنبه ها ؛ تو را به من نرساند .

.

-

خسته ام

به اندازه ی یک عُمر ، ندیدنت

 

گله دارم ؛ از زمین

از زمان

حتی از تو که این سکوت ِ چند ساله ات ؛ ویرانم کرد .

-

 

 خسته ام از این همه تظاهری که میکنم ؛ از اینکه محکم بایستم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ....

خسته ام از خودم ..

از دنیا

 

-

 

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:45 ] [ --- ] [ ]
 

دلم داره میترکه

دارم خفه میشم

حالم هیچ خوب نیست  .....

 

-

گرچه از فاصله ی ماه به من ،دور تري


ولي انگار همين جا و همين دور و بري

--


ماه مي تابد و انگار تويي مي خندي

باد مي آيدو انگار تويي مي گذري


[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:47 ] [ --- ] [ ]
تمام ِ امروز را با تو بودم ... حرف زدیم

.. چایی خوردیم .. با تو رفتیم


کنارت نشستم

کنارم بودی

...

تمام ِ امروز را با تو بودم  .. . ..


بیدار شو ؛ ببین

هنوز

مثل ِ همیشه

همه جا

هستی ...

.


می پرستمت ؛ بانو

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 22:50 ] [ --- ] [ ]
دنیای ِ من سلام

اردیبهشت هم رسید ....

ماه ِ هجرت

ماه ِ کوچ کردنت

.

سرم تیر میکشد از تکرار ِ خاطره هایی که هرچه میکنم ؛ فراموش نمیشوند ..

.

تمام ِ دیروز را با تو بودم ...

و کنار  ِ عزیزانت .. از تو و خاطره های تو گفتیم ...

برایم از روز ِ آخری که سفر می رفتی گفنتد ...

از ناآرامی ِ آن روزت

از حرفهای نگفته ای که تازه دیروز گفتند و

چه داغ ِ بزرگی در دلم تازه شد ...

.

تو را حس میکردم

درست در همان روز

که رخت ِ سفر بسته  و  برای همیشه

به سوی ِ قیامت می رفتی ....

.

دیروز کنارمان بودی

دستهای نوازشگرت روی سرم بود

چشمان ِ معصوم و عشق پرستت ؛ نگاهم میکرد

-

دلم برای بودنت

برای مهربانی هایت

دلم برای عشق

تنگ شده ....

.

رفتی و تمام ِ روزگارم ؛ پس از تو

در زمستان ِ سرد  و بی رحمی ؛ فرو رفت ...


----


مرگ هم پایان ِ تو نبود

وقتی فردای خاک سپاری ات

به خانه برگشتی و با هم

یک دل سیر به کابوس ِ خاک سپاری ات ؛ خندیدیم!

بگو یکی بیاید از این خواب ...ازین انتهای ِ شوم ؛ بیدارمان کند ......


.پی نوشت ---- ممنونم از محبت ِ عزیزانی که سر میزنند و بی اینکه نه من اونها رو بشناسم .. نه اونها من رو ؛ ابراز همدلی و همدردی میکنند ... منو ببخشید اگر دیر به دیر آپ دیت میکنم و یا به علت نداشتن ِ هیچ نشانی ازتون .نمیتونم تشکر کنم به خاطر ِ حس ِ انسان دوستانه و خوب ِ شما . جاوید و برقرار باشید .


[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 13:51 ] [ --- ] [ ]
http://adambarfiha.com/wordpress/wp-content/uploads/2010/03/4142347160_68db3e8597.jpg

بهار ِ من ؛ آن پاییز هایی بود ؛ که کنارت بودم ......



بی حوصله تر از آنم که

بخواهم برای آمدن ِ کلمات صبر کنم

نازشان را بکشم و

یکی یکی کنار ِ هم بگذارمشان ...

.

بعضی وقتها ؛ هر چقدر هم که زور بزنی ؛ نمیشود که نمیشود ...

.

مثل ِ این روزهای من

که هر چه با خاطره هایت ، شعر بخوانم

هیچ کدام تو را بر نمیگردانند ...

.

حالا گیرم ؛ تمام ِ آهنگهای ماشین

تو را یادم بیاورند

خودت را کدام ؛ ساز و آواز به من بر خواهد گرداند ؟


--

کجای این روزهای تقویمم ؛ روی دوش ِ کدامیک از ملائک نشسته ای

که این چنین حیران و

آشفته

کهنه خرمن را باد می دهم و

بوی ِ تو را از زمین و زمان ، تمنا میکنم ...

...

هشت سال ِ مداوم ...

فروردین ؛ همه ی شور و نشاطم بود .

تمام ِ دلخوشی و دنیای ِ عاشقی ....

حالا همین فروردین هم برایم قد علم کرده .


به رُخم میکشد نبودنت را

نیستی و من

توی هیچ گل فروشی ؛ دنبال ِ سفارش ِ دسته گلهای روز ِ تولدت نیستم ...

.

هیچ نقشه های هم برای عیدی هایم ندارم

-

توی هیچ مغازه ای هم دنبال ِ گردن آویز نمی گردم ...

.

هیچ کدام از این روزهایم ؛ بی یادت نمی گذرد ..

-

گاهی ؛ دیگر نباید انتظار کشید

نباید ناز کشید

نباید آه کشید

تنها باید ؛  دست کشید  و  رفت .

-

چه کنم که نمیتوان از تو و

خاطره هایت ؛ دست شُست  .


-

    آرام ِ جانم

دار و ندارم

سلطان ِ قلبم

تولدت مبارک .....

.

آسوده در خاک بخواب .

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 17:18 ] [ --- ] [ ]
http://www.navayeiran.com/MehdiImeges/haftsin.jpg


بوی عید می آید

بوی عیدی

بوی روزهایی که دل توی دلم نبود ؛ تا به دیدارت بیایم ...

همه چیز نو میشد

دیدارها

دلها

و خاطره ها ...

.

لحظه سال تحویل ... چه تحول عظیمی در دل داشتم تا

هر هفت سال ؛ هنگام سال تحویل زنگ بزنم و تبریک عید و ....

.

وای چه زود گذشت

مثل ِ یک فیلم

فکرش را که میکنم

گاهی خودم هم باورم نمیشود که روزگاری

این همه خوشبخت بوده ام .

.

و حالا این سالها

هیچ چیزش بوی عید ندارد

عیدی ندارد

چون تو را

هیچ کجا ندارم ..

.

نیستی و چقدر دلتنگم

و هیچ کسی .... هیچ کسی ؛ تو نمیشود برای من .

.

چه روزهای کهنه ای شد

چه سرنوشت ِ گرفته ای

.

سه بهار است که برای همیشه خوابیده ای

آن قدر آرام و عمیق

که هیچ بیدارت میکند

حتی های های گریه های من

روی سنگ ِ سرد ِ مزارت .

....

بانوی ِ من

دنیای من

عشق ِ من

هر کجای آسمان که هستی

دعایم کن .

عیدی ِ من را هنوز کنار بگذار

.

من هنوز به تو ؛ وفادارم

.

هر روز کمت دارم

...  و هیچ کدام از روزهایم بی زمزمه ی آرام ِ نامت نمی گذرد ...

.

آخ فیروزه ی من .....

سال دارد نو میشود ؛ بیهوده بیهوده .


[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 20:46 ] [ --- ] [ ]
یادش بخیر

آن روزها که بودی

هیچ دردی به چشمم درد نمی آمد

و همه چیز ِ دنیا خوب بود

حتی اگر از سقف ِ آسمان ؛ سنگ بر سرم فرو می ریخت

دلم گرم بود که هستی

و جایی ... روی همین کره ی خاکی .. چشمهایت .. نفسهایت ... دستهایت .. هست .

.

حالا که هر کجا چشم می گردانم و نیستی

همه چیز برایم دردناک و تلخ و غریب است ..


نیستی و مدتی ست دلتنگ ِ خاطره هایی هستم که

هرگز کمرنگ نشد.

.

نیستی و این همه درد ؛

این همه دوری

این همه ....

.

آسوده بخواب

             آسوده .

.

http://blog.medbroadcast.com/wp-content/uploads/2008/12/snow1.jpg


[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 9:51 ] [ --- ] [ ]

بیا که در غم ِ عشقت ، مشوشم بی تو

بیا ببین که درین غم ، چه ناخوشم بی تو


..

اگر تو با من ِ مسکین چنین کنی ؛ جانا

دو پایم از دو جهان نیز ، در کشم ، بی تو


..

شب از فراق ِ تو می نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی ؛ در آتشم بی تو


..

پیام دادم و گفتم ؛ بیا خوشم می دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 22:59 ] [ --- ] [ ]

زیباترین روزهای عمرم


     خیره خیره در نگاه ِ آبی رنگ ِ مهربانت گذشت ...


.


حالا سخت ترین شبهای تنهاییست



من و یاد ِ تو


و


گردن آویزی که امشب ،شش ساله شد


و


بندی که عشقت ده سال پیش به پاهایم بست


و


هجرتی که  برای همیشه کردی .....

.



بی سر و سامانی هایم به کنار



یک لحظه از خاک برخیز



دوباره از سر ِ مهر ؛ دستی بر سر ِ بی کسی هایم بکش



روزهای تلخ ِ نبودنت .... دیر میگذرد



دارم پیر می شوم بانو .



.

 صدایم کن

بگذار

در اعجاز ِ آن عشق ِ آسمانی

سر به پایت گذاشته و

بمیرم .


.

  --- بیدار شو

من دردهای بی درمانم را

چه کنم !؟


.

بیدار شو .

من با این همه پیامهای تبریک ِ تولد ِ غریبه چه کنم....

.



چشمهای کور ِ من

هنوز به راه مانده .....


.


[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 23:27 ] [ --- ] [ ]


شبی می طلبم بلند


    که سپیده اش

             دیر از راه برسد ..

هی ناز کند و نیاید

دامن ِ تیره ی شب ؛ به صد غمزه پهن باشد

و

 رخ ِ ماهت

در تیره روشن ِ مهتاب

                      دیدنی ترین ؛ تصویر ِ عاشقانه ی جهان باشد ....

برای گریه هایت بمیرم ...

پا به پا میکنم

برای فریاد ِ احساسی که

چیزی به بالغ شدنش نمانده ...

.

 دلم میخواهد

 با هر پلک زدنت

رو به چشمانت

درخت ِ انار بکارم ....

      رو به تمام ِ افق های عاشقانه

بوی عشق به دامانم بریزی...




   برای من

نه تنها عشق...

که معبد ...

نه ..

خود  ِ معبودی .



http://1.cseo.hostei.com/images/dd5efc3f8de3.jpg

[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 20:20 ] [ --- ] [ ]
سلام دلبر ِ مه روی ِ رفته سوی ِ  سفر



زمین که خیر ندارد ؛ از آسمان چه خبر !!؟




پ.ن :    دلم گرفته .... خوش به حالت که خواب ِ خوابی ...

منم خواب ِ ابدی میخوام . درست عین ِ خودت

[ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 23:20 ] [ --- ] [ ]

http://sites.google.com/site/shahrashob86/faraz00.gif


درد ِ بی عشقی ز جانم برده طاقت .... برده طاقت


ورنه من ... داشتم آرام . تا آرام  ِ جانی داشتم . ...



آرام ِ جانی داشتم ......



نغمه ها بودی مرا ؛ تا همزبانی داشتم . ..


یاد ِ ایامی . . . .


[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 23:10 ] [ --- ] [ ]

بیا وگرنه دراین انتظارخواهم مرد

اگرکه بی تو بیاید بهار، خواهم مرد

 

به روی گونه ی من،اشک سالها جاری

و زیر پای همین آبشار، خواهم مرد

 

نیامدی و خدا آگه است، من هر روز

به اشتیاق رُخَت چند بار خواهم مرد


خبر رسید که تو با بهار می آیی

در انتظار تو من تا بهار، خواهم مرد

[ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ] [ 23:38 ] [ --- ] [ ]

 

 

 

 

گفتمش بی تو چه می باید کرد!؟

عکس رخساره ی ماهش را داد



گفتمش همدم ِ  شبهایم  کو!؟

تاری از زلف سیاهش را داد



وقت ِ  رفتن، همه را می بوسید

به من از دور ، نگاهش را داد



یادگاری به همه داد و به من

انتظار  ِ سر  ِ راهش را داد

 

 

[ پنجشنبه نهم دی 1389 ] [ 20:38 ] [ --- ] [ ]

 

 

به این پرنده ی پر بسته ، آب و دان میداد

زنی که بال و پرش  ،بوی آسمان میداد

 

 

و روی گونه ی  او جای اشک  ِ چشمانش

مسیر شاعریام را ،به من نشان میداد

 

 

چه خوب میشد اگر باز شعر میخواندم

و او دوباره صمیمانه ، سر تکان میداد

 

 

 

من و شقایق و مجنون چقدر حیرانیم

همیشه خنده ی او عشق یادمان میداد

 

 

                            ...

و آخرین خبر از چشمهای او این است :

«زنی اسیر قفس بود و داشت جان میداد»

 

 

 

[ یکشنبه نهم آبان 1389 ] [ 22:46 ] [ --- ] [ ]
 

 

 

پاهایم خسته شده بانو  ...


 

بگذار زانو بزنم  ...


 

چشمان ملتمسم را


 

 ... دیوانگی هایم را


 

.... دستان ِ نیازمندم را ...


 

می بینی !!؟

 


 

 

من به این مرحله از ناز  ِ تو ، عادت دارم .

.

 

.

 

امروز حتی از این درخت ِ تن پرور ِ حیاطمان هم دلم گرفت !!


 

سرش را روی شانه ی دیوار گذاشته  ...

 

 

یادم می آورد شانه هایی را


 

که دیگر در کنارم نیستند ...

 

 

.

 

عکست را نگاه میکنم .


 

آخ که این عکس  پیر نمیشود


 

اما ، پیرم میکند ..

 

.

 

 

یک نفر نیست از عکس های تو بپرسد


 

به چه میخندی ؟!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟

.

 

 

این خدا چه کارها که نمی کند

..

 

 

 

اگر چند سال ِ پیش .....


 

 پنج دقیقه دیرتر از خواب بیدار می شدم


 

یا بند کفشم کمی بازی در می آورد


 

یا به جای تاکسی اول ؛ دوم را سوار می شدم


 

یا کمی آرامتر راه میرفتم


 

صندلی روبروی تو را  ، دیگری پر می کرد


 

نمی دیدمت ...

 

 

خدا حساب همه جا را کرده بود ...


 

که عشق را نشانم دهد ..




که یادم دهد میشود زندگی کرد ..و سوخت


 

اما ..

 

 

 

 این خداا...


 

این خدا چه کارها که نمیکند !!

 

 

 

 

گیرم که یک موجود ِ ناقصم ...


گیرم که باخته ام تمام ِ گذشته ام را


 

گیرم که به خودسوزی اشتیاق ِ عجیبی دارم ...


 

اصلا گیرم که دیوانه ام ...

 

..

اصلا خیالی نیست


 

 من در خویش؛ آرزوهای زنده دفن شده ی زیادی دارم

 

 ..

 

   آرزوی دوباره دیدنت ...


 

آرزوی دوباره عاشق شدن را نیز


 

با خود


 

به گور خواهم برد  ......

 

..

 

 

[ جمعه بیست و سوم مهر 1389 ] [ 18:3 ] [ --- ] [ ]
بیدار نمیشوی بانو !!؟

بغض وجودم را تا خرخره گرفته ....

بیدار نمیشوی !!؟

..

درد و تنهایی و غم ِ نداشتن ها ...

وحشت از آینده ای که نمی دانم ؛ بی تکیه بر شانه های تو ؛

چگونه خواهد گذشت ......

..

   خسته ام بانو ...

بسکه آرام آرام گریه کردم .. که مبادا بیدار شوی ....

..

فدای چشمهای خوشرنگت ....

      خاک با دستهای ِ مهربانت چه کرد ؟؟؟

..

دلم طوفان است...

     نیستی که با خنده ای ؛ آرامم کنی

با نگاهی ؛ شادم .

..

کم دارم

نامت را

در جای جای ِ زندگانی ام ....

..

هنوز مبهوت ِ کوچ ِ نا به هنگام ِ توام

   .

         قرار بود برایم شعر بخوانی

قرار بود بمانی و بزنیم زیر ِ گوش ِ دنیا

قرار بود ... که من پیش مرگ ِ تو باشم ... آآآآخ بانو

..

 

      بی کسی ؛ امانم را بریده ...

این روزها ..

   دلم تنگ شده بانو ...

[ دوشنبه پنجم مهر 1389 ] [ 21:1 ] [ --- ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

هنوز هم که هنوز است عاشق ِ ماهم
.
ولی بدون ِ تو ؛ مهتاب را نمی خواهم ....
آخرين مطالب



وبلاگ نویسان قالب وبلاگ وبلاگ اسکین قالب میهن بلاگ